ساقی بیار باده که رمزی بگویمت؛

..........................................................................

دُز احساس خونم پایین آمده

نسخ یک لبخندم...؛

بیست و پنجم: صدای فاصله هاست....؛

.......................................................................................

یک قدم نزدیک تر بیایی

            نه چیزی از تو کم

و نه به درد من اضافه می‌شود


انتقام شیرینی که از "فاصله" می‌گیریم....؛

یه روز یه ترکه
زیر آوار مونده بود
و من هیچ کاری نمی تونستم براش انجام بدم

شرمنده هم وطنم
شرمنده...؛


....................
سهیل پارسا/

....روزی که نه صدا اهمیت دارد، و نه روز؛

...........................................................................................

تلگراف

هرچه بود

من ِ تمام نبود؛

 

 

عنوان از مرحوم حسین پناهی ِ عزیز:

قطعن روزی صدایم را خواهی شنید....روزی که نه صدا اهمیت دارد٬ و نه روز؛/

بیست و چهارم: ساده هم نبود؛

.....................................................................

آغاز

تــــو

بی پایان.


که طولانی ترین داستان جهان را....؛

این نوشتهء توی گلدان، عطر دارد؛

..........................................................................

آفتاب تا وسط اتاق پهن شده. گلدان گل‌مرغی لب پر را برمی‌دارم. یادت هست چند بغل گل توی همین گلدان کاشتیم؟ خانهء کوچکمان حیاط نداشت. باغچهء چینی رنگی‌م را هر صبح پر می‌کردم از برگ نعنا، روی میز راهرو می‌گذاشتم که خانه بوی نعنا بگیرد. صلاة ظهر که از کار بر می‌گشتی، لبخندت با عطر نعناها تازه می‌شد. ناهار خوردنت را تماشا کردن....انگار خواب قیلوله بودم که تو بشقاب را پر می‌کردی. لبخندت مخمور بود. داغ شبیه آلبالو پلوی توی بشقاب بود. شبیه خواب قیلولهء سر سفره ام. غر می‌زدی این آلبالو ها مزه ندارد قدیم ترش بود دهان آدم را غنچه می‌کرد. دهانت غنچه می‌شد که نگاهم بشکفد. نگاه شکفته ام را کاشتن توی گلدان چینی....
سفره را تا جمع می‌کردم، روزنامه ات را برمی‌داشتی. همه اش خیال می‌کردم دزدکی نگاهم می‌کنی از بالای خبر ها. نگاهت بوی کاغذ کاهی روزنامه می‌داد. آن روز که گلدان را لای روزنامه پیچیده آوردی خانه، خاطرت هست؟ لب هام غنچه بود آن روز که روی گونه ات شکفت....
بعدازظهر های تابستان، دوره گردها با چرخ می‌آمدند توی کوچه‌مان. بوی شنگ و شبدر پخش کوچه بود. هر روز یک بغل شبدر می‌آوردی خانه. اصلن نگاه دوره گردها همه‌اش به در ِ خانهء ما بود. پیالهء سرکه را می‌آوردم می‌نشستیم با شبدر می‌خوردیم. عطر دست هات که می‌نشست روی برگ شبدرها....
همه چیزمان همین قدر آرام بود. انگار بابونه‌ها که با نسیم تکان می‌خورند.
آن وقت ها هنوز سودای سفر نداشتی. دلخوشی‌ت امام زادهء سر گذر بود که هفته ای یک روز یک شیشه گلاب نذری ببری بریزی توی حوض کاشی، بوی گلاب پر بکشد تا وسط راستهء بازار. دل کاسب ها و دکان دارها حال می‌آمد.
دل خوشیم این بود عصر به عصر شلنگ آب را می‌گرفتم رو دیوار کاهگل کوچه، نم بخورد کوچه خنک شود. از بوی کاهگل خیس مست می‌شدی آن لبخندهات مخمور تر می‌شد. دل من هم خوش تر....
نفهمیدم کدام شیر پاک خورده ای نشست زیر گوشت هی گفت، هی گفت، که هوا به سرت افتاد. جمع کردیم زندگی را رفتیم شهر. گلدان چینی را با اشک چشم روزنامه پیچ کردم. همان جابجایی بود که گلدانم لب پر شد. زندگی‌مان هم
آخر حاج خانم می‌گفت ظرف لب پر کراهت دارد. می‌گفت شیطان لانه می‌کند توی شکستگی اش. یادم هست روز آخری بوی سیب گلاب های حیاط حاج خانم پیچید توی خانه‌مان. یقین کردم شیطان جا پایش را سفت کرده. بهشت برین مرا گرفت، کراهت خراب آباد این شهر را داد دستم.

بگذریم..آه کشیدن که نان و آب نمی‌شود! خانواده و دوست و آشنا و همه را گذاشتیم، قانع شدیم به آخر هفته ها کافه نادری و عطر داغ قهوهء فرانسه. دیگر نه از نعنا و شبدر خبری بود، نه از حوض کاشی حیاط مسجد
دلم خوش بود به خودت و همین دیگر. صبح ها خروس خوان می‌رفتی بیرون و از آن ور شب ِ  تار بود برمی گشتی‌خانه. خسته و، عرق کرده و، دست هات هم بوی سیگار می‌داد. اخبار روزنامه را دقیق تر می‌خواندی از آن موقع.
از آن موقع لبخندت را دیگر نه من دیدم، نه این گلدان لب پر مغضوب.
حالا صبح که می‌شود، پرده را می‌کشم آفتاب بیافتد توی اتاق. یک استکان عرق بهارنارنج یا کاسنی می‌ریزم توی آب گلدان که یک عطری داشته باشد خانه. خدا خدا می‌کنم یک روز، زودتر بیایی. دراز بکشی توی این آفتاب، با هم یاد گل بابونه‌های شهر کوچکمان کنیم یک کمی دلمان آرام بگیرد. تو را نمی‌دانم دیگر...من ولی، دل خوشی‌هام همه لب پر شده؛
 

فایل صوتی

اگر ما را درد پیدا شود؛

.................................................

خب اصلن که چی؟

اصلن همین وقت‌ها که دلم نمی‌خواهدت

همین وقت‌ها که بی‌خیال ِ همه چیز می‌شوم

می‌گویم این هم باشد به پای ِ سرنوشت

این وقت‌ها کجایی؟ توی ِ چشمم نگاه کنی همچین که دیگر نفسم هم در نمی‌آید

حرف زدن هم یادم می‌رود لامذهب! تو را که دیگر هیچ...؛

خانهء امن ِ توست

زیر سایهء آشفتگی ام....؛

Parnian ♫♪•`°

بیست و سوم: ذکر؛

..........................................

به گمانم دیوانگی‌ست
که نامت را صدا می‌زنم    تا جواب ندهی
جواب ندهی                   تا باز صدا کنم
آنقدر نامت را بگویم          تا دیوانه شوم؛

برای او نویس؛

...............................

مخاطب خاص من عوض شده
مخاطب من پیش از این تو بود
                     حالا او شده؛