بیست و هفتم: بخوان به نام ِ من؛
من همانم که می گویند
غزل ِ خداحافظی؛
امشب یک عالم حرف زدم. یک عالم به جای تو با خودم حرف زدم.
امشب یک عالم ماهی در رودخانهء خشک نبود. یک عالم ماهیگیری نکردم. ساعتها تاب بازی نکردم. تمام ِ سپیدارها را هم گردگیری نکردم.
امشب تنهایی تمام ِ رودخانهء خشک را جاری شدم. تمام ِ آسمان را باریدم. دروغ باریدم..
..
دختر کوچولوت تنها شده بابا. دختر کوچولوت دارد مدام دروغ میبارد. امشب نبودی برایت از فکرهام بگویم. از بالهام بگویم که چقدر بازشان میکنم. که چقدر بلند پرواز میکنم.
نیستی ببینی چقدر زیبا لبخند میزند. نیستی ببینی هنوز با همان شلوارک ِ قرمز تمام ِ پارک را میدود. امشب نبودی بابا. شالگردنت چقدر دور ِ گردنم نبود..
دور ِ خاطرههایت هی میچرخیدم. صدایت را گوش میدادم، دنبال ِ جای ِ خالیت می گشتم. امشب چقدر جایت خالی نبود. و قدم هایت پا به پام...نبود..
ببخش بابا. امشب دروغ گفتم. امشب جای ِ خالی ِ تو را به خودم دروغ گفتم. ببخش؛